دوست گرامي : براي كمك در گسترش فرهنگ غني تشيع اين وبلاگ را لينك نماييد اجرتان با حضرت زهرا (س)

(این قسمت درباره ی ابوهریره است)

وقتی آقا امین حافظ را گیر انداخت که ابوهریره از صحابه ی اولیه و السابقون نیست

حافظ گفت: اين هم جوابش مشخص است. اولا: ابوهريره شخصي بود كه دعاي پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) شامل حالش شد رسول الله(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) براي ابوهريره دعا كرد كه خدایا: حفظ و اتقان ابوهريره را قوي كن.

ابوهريره‌ زماني در مدينه بود كه مهاجرين تجارت مي‌كردند، انصار كشاورزي مي‌كردند، ابوهريره با شكم گرسنه در مسجد در كنار پيغمبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) اعتكاف كرده بود.

پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) همه‌ي احاديث را به ابوهريره آموزش داده و در حقش دعا كرده بود چرا ما نبايد احاديثش را قبول كنيم؟ هم عادل است و هم حفظ و اتقانش قوي بوده، ما به احاديثش عمل مي‌كنيم. به احاديث حضرت علي(عليه السلام) هم عمل مي‌كنيم چون پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) فرمود: «انا مدينه العلم و علي بابها». ولي حضرت علي(عليه السلام) چون در همه‌ي جنگ ها شركت داشت از پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) كم حديث فرا گرفته بود، چون هميشه در جنگ بود ولي ابوهريره سه سال در كنار پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) بود و هيچ كس هم ابوهريره را متهم به كذب نكرده است.


در اين جا بايد به صحبت‌هاي حافظ حاشيه زده شود كه جناب حافظ! اين كه شما مي‌گوييد حضرت علي(عليه السلام) هميشه در جنگ بوده و حديث كم فرا گرفته اين يك اتهام و سخن بي دليل است.

حضرت علي(عليه السلام) از کودکی در خانه‌ي پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) بود تا ابتداي بعثت. سیزده سال در مكه در كنار پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) بود در آن زمان جنگي نبود تا حضرت علي(عليه السلام) را به جنگ بفرستد آيا سیزده سال در مكه كافي نيست تا حضرت علي(عليه السلام) احاديث پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) را بگیرد؟ در ده سالي هم كه پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) در مدينه بود اگر جنگي رخ مي‌داد پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) هم با مسلمانان به جنگ مي‌رفت لذا باز هم حضرت علي(عليه السلام) در آن ايام در كنار پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) و نگهبان جانشان بودند آيا باز هم حضرت علي(عليه السلام) وقت نداشتند تا روايت از پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) بياموزند. اين يك بي انصافي بزرگ نیست؟

تازه این که گفتند: ابوهريره كه سه سال در كنار پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) در مسجد اعتكاف كرده بود هم درست نیست زیرا چه كسي گفته پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) سه سال آخر عمرش را در مسجد معتكف بود؟ مگر پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) كارهاي جامعه‌ي اسلامي و رهبري آن را رها كرده بود و مشغول عبادت و اعتكاف در مسجد بود؟ اين را كدام تاريخ گفته است؟

 شما فرموديد: هيچ كس ابوهريره را متهم به كذب نكرده است! چگونه اين حرف را زديد در حالي كه در صحيح بخاري آمده است كه ابوهريره گاهي احاديثي بي‌ربط به پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) نسبت مي‌داد و وقتي از او درباره ی آن حديث مي‌پرسيدند كه واقعا رسول الله (صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) چنين گفت یا نه؟ جواب می داد: نه من اين روايت را از كيسه ام نقل كردم.  

اين روايت را بخاري نقل كرده است و حال شما مي‌گوييد ابوهريره متهم به كذب نبوده است!

در كتب روايي شما آمده است كه خليفه‌ي دوم، به خاطر اين كه ابوهريره اموال مسلمانان در بحرين را اختلاس كرد بر او غضبناك شد و او را دشمن خدا و رسول خدا معرفي مي‌كند!

چگونه مي‌گوييد: ابوهريره متهم به كذب نبوده در حالي كه خليفه‌ي دوم به خاطر دستبرد ابوهريره به بيت المال او را عدو الله و عدو الاسلام مي‌خواند؟ كسي كه به اموال مسلمين رحم نمي‌كند مي‌تواند راوي صادقي برای روايات پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) باشد؟

مگر شما اين سخن ام المومنين عايشه در توبيخ ابوهريره را نشنيده‌ايد كه عايشه به ابوهريره مي‌گويد: چرا اين قدر زياد از پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) حديث مي‌گويي؟ مگر نه اين است كه هر آن چه تو از پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) شنيده‌اي ما هم شنيده‌ايم. مگر نه اين است كه هر چه تو ديده‌اي ما هم ديده‌ايم؟ در اين جا ابوهريره جمله‌ي زشتي به عايشه مي‌گويد: كه اي مادرم تو مشغول آرايش كردن بودي ولي من مشغوليتي نداشتم!

اين روايت كه حاكم نقل مي‌كند در ديگر مصادر اهل سنت هم يافت مي‌شود. باز هم معتقديد: ابوهريره متهم به كذب نبوده در حالي كه عايشه به او تذكر مي‌دهد كه چرا اين قدر زياد از پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) حديث مي‌گويي؟ آيا اين سخن زشت ابوهريره به عايشه توهين به همسر رسول خدا(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) نيست؟...... بگذريم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اردیبهشت1393ساعت 19:16  توسط هادي خدابنده  | 

سلام . پست های قبل را ببینید تا به این فسمت از گفتگو برسید.

آقاي محمد امین گفت: از داستان علقمه كه مولوي تعريف كرد چند نكته مي‌توان برداشت كرد.

اولين و مهم ترين نكته اين داستان اين است كه بي‌حرمتي به پدر و مادر عواقب شومي در پي خواهد داشت.

نكته‌ي دوم اين است كه علقمه كه خود صحابي پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) بوده، به خاطر ظلم به مادرش گناه كار است. پس درجه‌ي اين صحابه‌ي گناه كار با صحابه‌اي كه مرتكب گناه نشده مانند حضرت علي(عليه السلام) فرق مي‌كند. آن‌ها  در يك حد نبوده اند.

اهل سنت مي‌گويند: «اصحابي كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم» اصحاب من مانند ستارگان آسمان هستند به هر كدام كه اقتدا كرديد هدايت مي‌يابيد و مي گويند: همه صحابه عادلند. اين گناهان صحابه با عدالت همه‌ي صحابه چگونه قابل جمع است؟ من به عنوان يك انسان بي‌طرف از شما اين سوال را دارم كه چگونه برخي صحابه كه خدا در قرآن آن‌ها  را مذمت كرده به خاطر فرار از جنگ، ترك نماز جمعه و... مي‌توانند مايه‌ي هدايت ما بشوند؟ اين سوال را چه طور مي‌توانيد جواب بدهید؟

اين سوال آقا محمد امین متوجه ی حافظ بود و او بايد پاسخ مي‌داد.

حافظ، خطاكار بودن برخي صحابه را اين گونه با يك مثال توجيه كرد كه: اگر مثلا صحابه‌اي زنا نمي‌كرد چگونه حدود شرعي را پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) مي‌توانست اجرا كند. بايد زنايي صورت مي‌گرفت تا احكام شرعي اجرا مي‌شد.

    اين توجيه حافظ براي من قابل قبول نبود زيرا طبق اين توجيه، صحابه مامور بودند تا گناهاني مرتكب شوند تا خداوند به خاطر ارتكاب آن گناهان، احكام شرعي خود را نازل و پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) آن‌ها  را اجرا نماید. اين توجيه يك نوع وجهه‌ي شرعي دادن به گناهان صحابه است آيا خدا و پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) صحابه را مامور كردند تا گناه كنند تا بدين سبب آيه يا روياتي يا حكمي اجرا شود؟ يا این که صحابه از پيش خود اين اعمال را مرتكب مي‌شدند و خدا در مذمت اين كار آيه نازل مي‌كرد؟ الان لابد علقمه هم با ظلم به مادرش خواست پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) را وادار كند تا او را آتش بزند یا درباره ی اهميت مادر حديثی بفرماید.... بگذريم.

حافظ دنباله ی صحبتش دو آيه‌اي كه معمولا اهل سنت براي عدالت صحابه بدان احتجاج مي‌كنند را خواند: «بسم الله الرحمن الرحيم. و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه» و «لقد رضي الله عن المومنين اذ يبايعونك تحت الشجره... » خداوند در قرآن مستقيما رضايت خودش را در بيعت رضوان اعلام می کند، خوب چه كساني در بيعت رضوان بودند؟ منافقين كه اصلا از مدينه به بهانه‌هاي مختلف خارج نشدند. پس بيعت رضوان يك رتبه‌اي براي آن صحابه است. ما طبق آيه‌ي السابقون الاولون، پيرو اولين صحابه‌ها هستيم دنبال ديگران نمي‌رويم. اگر حديث اصحابي كالنجوم را در كنار آيه‌ي السابقون الاولون بگذاريم معنايش روشن مي‌شود كه منظور چيست!

آقا محمد امین از حافظ پرسيد: منظور شما اين است كه ما بايد دنبال صحابه‌ي سابقون باشيم و دين را از آن‌ها  بگيريم؟

حافظ گفت: بله منظورم همين است.

آقا محمد امین بعد از اين كه از حافظ اين گونه اقرار گرفت گفت: حالا ما منابع اهل سنت را ببينيم، بيش تر روايات اهل سنت از شخصي به نام «ابوهريره دوسي» است. اين شخص سه سال آخر عمر پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) مسلمان شد و به مدينه آمد. چرا بيش تر علمتان را از «ابوهريره» گرفته ايد در حالي كه از «السابقون الاولون» نيست و در بيعت رضوان هم نبوده؟ چرا از ابوبكر و عمر و علي(عليه السلام) كه السابقون بودند اندازه ی ابوهریره حدیث ندارید ؟ خودتان گفتيد ما تابع السابقون الاولون هستيم ابوهريره كه از اين گروه نيست!.

گفتگو ادامه دارد بی نظر صفحه را ترک نکنید .


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1392ساعت 6:1  توسط هادي خدابنده  | 

در ادامه گفت‌و‌گوي ما رنگ و بوي سياسي با چاشني تقريب به خود گرفت، از رهبري حكيمانه‌ي مقام معظم رهبري حفظه الله در اين شرائط پيچيده‌ي جهان گرفته تا هماهنگي ايران و عربستان در اعلان يك روز براي عيد فطر و عصبانيت اسرائيل از اين اتحاد و بررسي جنايات عبدالمالك ريگي و اعترافش به عدم شناخت كافي از شيعه و نظام جمهوري اسلامي و بي توجهي مسلمانان خصوصا جوانان به عبادات شرعي و بی تدبیری برخي مسئولين رده پایین نظام، مورد بررسي و تبادل آرا قرار گرفت.

نكته¬ي تحسین برانگیزی هم كه بعد از همه‌ي اين حرف ها جناب حافظ گفت: متاسفانه اسلامِ خيلي از ماها موروثي است. الان كسي دنبال تحقيق درباره ی اسلامي كه به او رسيده، نمي‌رود. اسلام بايد حقيقي و تحقيقي باشد چه شيعه و چه سني. 

الحق و الانصاف درستی گفت. آقا محمد امین بيش از ديگران از اين نكته‌ي حافظ به وجد آمده بود زيرا طعم شیرین اسلام تحقيقي را چشيده و با اختيار و اراده‌ي خود، مذهبش را انتخاب كرده است. اسلامي نه از راه ارث و ژنتيك، بلكه اسلامي از راه تحقيق و تفكر. 
    نوجواني مشغول جمع كردن استكان‌ها بود. جلوي ما كه رسيد از بابت پذيرائي تشكر كردم. حافظ گفت: اسمش حسين احمد است.

آقا محمد امین كه طبق معمول مزاح مي‌كرد به شوخي گفت: خب اسمش را حسينعلي مي‌گذاشتيد بهتر بود. همه‌ي جمع خنديدند. شايد حرف او از اين باب بود كه تركيب اسم حسين با احمد تركيب مانوسي براي ايراني ها نيست. ياد آن روزي افتادم كه در حرم حضرت معصومه(سلام الله عليها) ديدم دو گل پسر پاكستاني مشغول بازي هستند. از برادر بزرگ تر اسمش را پرسیدم؟ گفت: محمد مهدي. تركيب اسم محمد با مهدي برايم آشنا بود. گفتم اسم برادرت چيست؟ گفت: علي‌مهدي. اين تركيب برايم تازگي داشت. در فرهنگ ايراني اين تركيب ديده نمي‌شود ولي پاكستاني‌ها از اين جور تركيب ها استفاده مي‌كنند. به گمانم اسم حسين احمد تركيبي پاكستاني باشد.


در همين فكر بودم كه حافظ درباره¬ی وجه تسميه حسين احمد توضیح داد که«حسين احمد مدني استاد پدرم بوده است»

مولوي حسين كه مي‌خواست حسن اعتقاد اهل سنت به ائمه اهل بيت(عليهم السلام) را ثابت كند به زبان بلوچي گفت: پسر این آقا اسمش سجاد است و برادر زاده اش زين العابدين نام دارد. آقا محمد امین هم با لحن شوخي خطاب به من و آقا باقر گفت: حالا ديگر نوبت شماست كه اسم ابوبكر و عمر را بر فرزندانتان بگذارید تا با هم مساوی بشيد. دوباره همه¬ی جمع خنديدند. 

بعدش ادامه داد كه در زمان قديم شيعيان هم اين اسامي را بر فرزندانشان مي‌گذاشتند. اسامي راويان شيعه را اگر در كافي ببينيد اسامي عمر و عثمان و... ديده مي‌شود ولي نمي‌دانم چرا الان نمي‌گذارند.

حافظ محمد، حرف آقا محمد امین را تكميل كرد كه: حضرت علي(عليه السلام) هم نام فرزندانش را ابوبكر و عمر و عثمان گذاشته بود.

گفتم: بله اين اسامي در جامعه‌ي عرب آن زمان مرسوم بوده است. خيلي‌ها از اين اسامي رائج استفاده مي‌كردند از جمله خود حضرت علي(عليه السلام) و حساسيت‌ها روي خود اسامي بعدها ايجاد شده است.


    بحث که به نام گذاري رسید مولوي حسين كه احساس كرده بود از طرف اداره¬ی ثبت احوال ایران، به اهل سنت و صحابه ظلم ‌شده گفت: در اداره¬ی ثبت احوال با ما برخورد مي‌كنند و اجازه نمي‌دهند اسم برخي صحابه را بر فرزندانمان بگذاريم. من اسم پسرم را مي‌خواستم علقمه بگذارم هر چه اصرار كردم و توضیح دادم که علقمه اسم يكي از صحابه پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) است گفتند: اين اسم در كتاب ما نيست.
 
از صحبت¬هایش متوجه شدم به خاطر ذهنیت منفی که شبکه¬های ماهواره ای و بدخواهان شیعه برای این مولوی ایجاد کرده¬اند برایش  سوء تفاهم شده، او خیال می¬کند که كارمند ثبت احوال، به خاطر دشمني¬اش با صحابه آن اسم را در شناسنامه ی بچه اش ثبت نكرده در حالي كه ممكن است آن كارمند، اصلا مذهبي نبوده باشد.

گفتم: اداره ی ثبت احوال ایران براي اين كه از فرهنگ ملي مذهبيِ کشور دفاع كند و اجازه ندهد اسامي بيگانه و مخالف با فرهنگ ايراني اسلامي، به خانواده‌هاي ما ورود پيدا كنند، كتاب اسامي كه در آن اسامي ايراني، اسلامي و مرسوم با فرهنگ هر قوميت ايراني است را در اختيار ما قرار داده كه هنگام نام‌گذاري فرزندانمان، يك اسم مناسب با فرهنگ ایرانی اسلامی از درون اين‌كتاب انتخاب كنيم. در اين كتاب اسامي خلفاء و عايشه، حتي طلحه و زبير موجود است. علقمه اسم مرسوم و فراگيري نبوده و الا در آن كتاب مي‌آوردند.
  آقا محمد امین پرسيد: مگر علقمه اسم صحابه است؟ چون آن چه از علقمه به ذهن ما مي‌آید نام نهري است كه حضرت ابوالفضل(عليه السلام) توانست پس از كنار زدن دشمن در صحراي كربلا به آن برسد و براي حسين بن علي(عليهما السلام) و زنان و كودكان لب تشنه، آب بردارد كه عاقبت هم نتوانست آب را به آنان برساند.

مولوي جواب داد: بله. نام يكي از اصحاب رسول الله(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) است. و شروع كرد داستان علقمه را تعريف كردن.

 خلاصه‌ي داستان علقمه اين بود كه علقمه يكي از صحابه‌ي پيامبر بوده كه در سكرات موت، به خاطر نارضايتي مادرش نمي‌توانست كلمه شهادتين را بر زبان جاري كند تا اينكه پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) دستور داد هيزم بياورند و علقمه را آتش بزنند. مادرش وقتي اين صحنه را ديد با وساطت حضرت علي(عليه السلام) او را بخشيد و پس از آن علقمه با گفتن شهادتين از دنيا رفت.

آقا محمد امین كه مترصد فرصتي بود تا قبل از اتمام جلسه، بحث دوستانه‌ي مذهبي راه بيندازد، از داستان علقمه استفاده كرد و ما را وارد بحث داغ مذهبي كرد.

در ادامه وارد بحث جدی شدیم که در پست های بعد برای شما می آوردم


برچسب‌ها: مناظره, بلوچستان, اهل سنت, خاطرات من, گفتگوی مذهبی
+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1392ساعت 11:21  توسط هادي خدابنده  | 

سلام. ادامه ی گفتگو را بخوانید شاید برایتان مفید باشد .

در ادامه درباره ضرورت گفت‌و‌گوي بين علماي دو مكتب، به حافظ گفتم: متاسفانه بسياري از گرفتاري‌هائي كه مردم عوام شيعه و سني دارند مقصر و مسبب آن علماي شيعه و سني هستند. چرا جلسات گفت‌و‌گويي مثل جلسه‌ي امشب با هم نمي‌گذارند و اختلافات دو مذهب را بررسي نمي‌كنند؟ اگر تكليف مردم را مشخص كنيم در كوچه و خيابان به جان هم نمی افتتند. بگذاریم اگر درگيري و بحثي هم مي‌شود در جلسات بين علماي دو گروه باشد ما در اين جلسات براي حل اختلافات به جان هم‌ بيفتيم بهتر از آن است كه عوام كم ‌اطلاع در كوچه و بازار با هم درگير شوند.  

حافظ در باب اختلافات شيعه و سني به اين سخن كه از پيغمبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) نقل شده، استناد كرد كه پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) فرموده: " اختلاف امتي رحمه " يعني اختلافات امت من رحمت است و اين روايت را اين گونه توجيه كرد كه پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) به روش هاي مختلفي نماز خوانده و اين كه هر فرقه در نمازش اختلافاتي با فرقه های ديگر دارد، باعث مي‌شود هيچ سنتي از سنت هاي پيامبر فوت نشود.

وي مدعي شد تنها اختلاف شيعه و سني كه آن را حرف عوامانه مي‌دانست اين است كه عوام شيعه مي‌گويند: اهل سنت اهل بيت پيغمبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) را دوست ندارد و ادامه داد كه ما مي‌گوييم: آن قدري كه ما اهل سنت اهل بيت را دوست داريم شما شيعيان اهل بيت را دوست ندارید. 

بحث که به اينجا رسید حافظ از اتاق بيرون رفت. آهسته به آقا  محمد امین گفتم: علمای ما به گونه ی دیگری این روایت را معنا می کنند. آن ها اختلاف را به معنای رفت و آمد می گیرند.

کمی بعد حافظ، در حالي كه دختری در بغلش بود وارد اتاق شد. معرفی اش کرد که حمیرا دخترم است.

به حافظ گفتم: علماي ما از روايت "اختلاف امتي رحمه" برداشت ديگري دارند آن ها می گویند: اختلاف در اين روايت تشتت آرا نيست بلكه همان طور كه در قرآن اختلاف الليل و النهار به معناي رفت و آمد شب و روز است اختلاف امت هم به معناي رفت و آمد امت است كه باعث رحمت مي‌شود. همان طور كه ما به اين جا آمديم و باعث رحمت و محبت بين ما و شما مي‌شود.

حافظ اين ترجمه از روايت را نشنيده بود. من هم اصرار نداشتم بگويم حتما صحيح همين است كه من مي‌گويم.

به او گفتم: روي اين ترجمه هم فكر كنيد. زيرا اگر تفسير شما از روايت درست باشد هر كس مي‌تواند ادعا كند طبق این حديث پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم)، برداشت همه ی فرق اسلامی از دین اسلام برداشت صحیحی است در حالي كه حق يكي است و باطل متعدد. نور يكي است و ظلمات متعدد. قطعا پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) به يك شيوه نماز خوانده است نه با شيوه‌هاي متعدد تا مسلمین سردر گم نشوند. پيامبر باعث و باني اختلافات نبوده اند، بلكه همه‌ي اختلافات به خاطر مسائل متعددي بعدها ايجاد شده است.

حافظ گفت: علماي ما اينطور گفته‌اند!

این ادعای حافظ را هم كه گفت: ما بيش¬تر از شما اهل بيت پيامبر (صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) را دوست داريم، " اولين بار نبود كه مي‌شنيدم ، در ادامه‌ي سفر هم چند سني اين ادعا را کردند. در آن جا مجال نبود وارد اين بحث شويم ولي اين سخن صرفا ادعائی بیش نیست. در عمل باید محبتشان به اهل بیت(علیهم السلام) را اثبات کنند. با اسم گذاري فرزندانشان به نام اهل بيت(عليهم السلام) يك قدم در اثبات محبت به ایشان برداشته اند كه اين در خانواده ی این مولوی مشهود بود اما اين مقدار كافي نيست.

به قول شاعر عرب كه بنا به نقلي امام شافعي است گفته: اگر واقعا در محبتت راست گو هستي پس بايد اطاعتش كني براي اينكه محب و دوستدار از محبوبش اطاعت مي‌كند حال من هم خطاب به حافظ محمد مي‌گويم اگر شما در محبت خود صادقيد بايد در عمل هم كاملش كنيد.

چگونه مي‌گوييد ما بيش از شيعيان به اهل بیت محبت داریم در حالي كه فقه خود را از غير اهل‌بيت پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) گرفته‌ايد. چگونه محبتتان را اثبات مي‌كنيد در حالي كه آقای بخاري حتي يك روايت هم از امام باقر و امام صادق و ائمه بعدشان علیهم السلام در كتاب صحيحش نياورده است ؟

     حتي صداي اعتراض ديگر علماي اهل¬سنت هم نسبت به اين بي محبتي بخاري نسبت به اهل بيت پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) در آمده است. ذهبي در كتاب "ميزان الاعتدال ج 2، ص 143" آورده است: جعفر بن محمد بن علی بن الحسین هاشمی، ابوعبدالله، یکی از پیشوایان مشهور است.(جعفر بن محمد) نیکوکار، دارای شخصیت عظیم و والامرتبه است. اما بخاری به ایشان استناد نمی کند.(یعنی از امام جعفر صادق حدیث نقل نمی کند). 

محبت حقيقي نسبت به اهل بيت(عليهم السلام) زماني حاصل مي‌شود كه به حديث ثقلين كه چراغ راه مسلمانان پس از پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) و مورد اتفاق شيعه و سني است عمل شود و الا صرف محبت اهل بيت(عليهم السلام) بدون التزام عملي به اين حرف را مسيحيان و حتي هندو‌ها هم دارند. مگر نداريم كه گاندي رهبر انقلاب هند درباره انقلابش مي‌گويد: من برای هند چیز تازه‌ای نیاوردم؛ فقط نتیجه‌ای را که از مطالعات و تحقیق‌هایم درباره تاریخ زندگی قهرمانان کربلا به دست آورده بودم، ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین بن علی علیهما السلام پیمود.

منتظر ادامه ی گفتگو باشید نظر فراموش نشود.


برچسب‌ها: مناظره, بلوچستان, اهل سنت, خاطرات من, گفتگوی مذهبی
+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1392ساعت 13:32  توسط هادي خدابنده  | 

سلام.

ان شا الله در چند پست آینده، بحث و گفتگوی دوستانه و علمی ما و چند مولوی را برای شما می آورم. امیدوارم این گفتگوی علمی و دوستانه به جویندگان حقیقت کمک کند تا  به دور از تعصب راه حق را پیدا کنند.

این گفتگوی دوستانه در منزل امام جمعه اهل سنت یکی از شهرهای بلوچستان در تابستان 91 صورت گرفت. افراد شرکت کننده از طرف شیعه بنده و برادرم آقا باقر و دوستم محمد امین از تازه شیعیان ( مستبصر) بود و از طرف اهل سنت حافظ پسر امام جمعه و سه چهار مولوی دیگر بودند. برای اینکه شما هم با ما وارد بحث بشوید از ابتدای ورود  به خانه ی مولوی برای شما جریان را نقل می کنم. 

حافظ پسر امام جمعه دنبال ما آمد و ما را به خانه ی پدرش دعوت کرد تا با چند مولوی دیگر که منتظر ما بودند گفتگوی دوستانه¬ای داشته باشیم. دنبال ماشین حافظ راه افتادیم. ماشينش جلوي درب يك لخت ايستاد و حافظ پياده شده و وارد منزل شد. بعد از لحظه ای صدایش از داخل حیاط می آمد که بفرمایید.

وارد حياط شديم، آقا محمد امین و آقا باقر را به حافظ معرفي كردم و حافظ ضمن خوش آمد گويي راه اتاق را به ما نشان داد.

با چند بار "يا الله" گفتن، وارد اتاق بزرگي شديم. روبروي درب ورودي، پيرمردي كه بعدها معلوم شد خودش هم مولوي است، مشغول خوردن چايي بود، تا ما را ديد از جايش برخواست و هر سه نفر ما نوبتي به او سلام داده و دستش را فشرديم.

من عذرخواهی کردم كه خلوتش را به هم زديم و او به آرامي بساط چايي‌اش را جمع كرد و به اتاق ديگري رفت. از حافظ پرسیدم ابويتان بود؟

جواب داد: نه، مهمان است.

حافظ دوباره حال ما را پرسيد و از محل سكونت و مبدا و مقصد ما سوال كرد و پاسخ مختصر و مفيدی شنيد. چند دقيقه‌اي درباره¬ی اينكه گفت‌و‌گوي ديني بايد بين افراد مطلع از مباني ديني، صورت بگيرد صحبت کردیم.

کمی بعد یک نفر وارد اتاق شد و به احترامش بلند شديم. جواني با ريش‌هاي بلند و با چهره‌ي بشاش و خندان. مشخص بود که مولوی است. با ما حال و احوال كرد و روبه روي ما نشست. حافظ معرفي اش كرد كه يكي از اقوام است به نام مولوی حسين. و بعد به بچه‌اي كه روي پايش نشسته بود اشاره كرد و گفت: اين هم پسرم حسن است.
بعد گفت: یکی از شیعیان به خانه‌ي ما آمده و تعجب كرد كه فرزندان ما حسن و حسين نام دارند. از نظر ما آن دو اولاد رسولند و نور چشم.

آقا باقر در تكميل حرف‌هاي حافظ گفت: بله اهل بيت پيامبر(صلي‌الله عليه‌وآله‌وسلم) مال همه ی مسلمانان هستند. حب اهل بيت(عليهم السلام) طبق آيه‌ي قرآن بر هر مسلمان واجب است.

 آقا محمد امین بحث را اين گونه ادامه داد كه متاسفانه يك فكري هست كه اهل بيت(عليهم السلام) مال شيعيان هستند و مي‌خواهند اهل سنت را از آنها جدا كنند که اين فکر قطعا اشتباه است.

بلافاصله من گفتم: همان طوري كه فكري مي‌خواهد شيعه را دشمن همه‌ي صحابه معرفي كند که آن هم اشتباه است.
آقا محمد امین حرفم را اين گونه تکمیل کرد كه بله. ما هم به صحابه احترام مي‌گذاريم و مي‌گوييم صحبه المنتجبين يعني صحابه‌ي برگزيده. 


ادامه ی گفتگو که چالشی تر خواهد بود را کم کم تو پست های آینده می آورم . به شرط اینکه نظر بدهید


برچسب‌ها: مناظره, بلوچستان, اهل سنت, خاطرات من, گفتگوی مذهبی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1392ساعت 12:37  توسط هادي خدابنده  | 

یک شب تو فضای اینترنت با جوان ایرانی به نام امیر آشنا شدم که در کلن آلمان زندگی می کرد.

او می گفت: اهل همدانیم و در آلمان زندگی می کنیم و دانشجویم.

بعد از مقداری گفتگو فهمیدم که جوان دینداری است.

به او گفتم: شما با فساد افسار گسیخته غرب چه میکنی؟

گفت: در طول هفته، روز شماری می کنیم تا شب جمعه برسد و به هیئت امام حسین علیه السلام در کلن برویم. همه ی عشق ما هیئت است. با دوستان خود جمع می شویم و هیئت می گیریم.از او پرسیدم: تا حالا کسی را هم مسلمان کرده ای؟

گفت: مسلمان نه. ولی یکی از هم کلاسی هائم که مسیحی است را چند بار به هئیت برده ام. جذب شده ولی سوالاتی دارد که نمی توانم جوابشان را بدهم. شما می توانید کمکش کنید؟ گفتم: با کمال میل اگر کاری از دستم بر بیاد در خدمتم.
گفت: بسیار خوب. فردا شب همین ساعت او را می آورم تا سوالاتش را از شما بپرسد.
گفتم: اشکالی ندارد.

به ادامه ی مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1392ساعت 9:21  توسط هادي خدابنده  | 

سلام.

ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه ی صبح یک باره صدای پیامک منو از خواب بیدار کرد. 

گفتم: این دیگه کدوم بی کاره که در این  ساعت پیامک می ده.

گوشیمو نگاه کردم دیدم یکی از دوستان ما خوابی دیده و اینقدر برایش جالب بوده که آن را برای من ارسال کرد.

نوشته بود: خواب دیدم من و شما در حرم پیامبر( صلی الله علیه و آله) با یک وهابی داریم بحث می کنیم. او می گفت: غذای نذری برای امام حسین(علیه السلام) و امام رضا(علیه السلام) نجس است. هر چه می گفتم: عوامل نجس بودن غذای نذری را بگو به چه دلیل حرام است فایده ای نداشت. وقتی می خواستیم جدا بشویم به او گفتم: امام رضا(علیه السلام) و دیگر ائمه ی ما می گفتند: جد ما پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) اینقدر مراعات می کرد که آب دهن جلوی مردم نمی انداخت ولی پیامبری که شما ترسیم کرده اید جلوی مردم ایستاده ادرار می کند. چرا اینقدر به پیامبر جسارت می کنید؟

حالا می توانی فرق شیعه با اهل سنت و وهابیت را بدانید.

لازم به ذکر است که حدیثی که پیامبر نعوذ بالله جلوی مردم ایستاده ادرار می کرد در صحیح بخاری اصح کتب اهل سنت آمده و جسارتی بالاتر از این نمی توانستند بکنند.

نظر بدهید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1392ساعت 2:12  توسط هادي خدابنده  | 




با سلام
استاد نجم الدین طبسی تعریف می کرد که روزی با یک وهابی بحثم شد.
بعد از چند دقیقه از من پرسید شما شیعه هستید یا سنی ؟
گفتم: سنی
گفت: ایرانی و سنی ؟
گفتم: بله .
برای اینکه اطمینان کند گفت: بگو خلفای بعد از پیغمبر کیا هستند؟
گفتم: سیدنا ابوبکر صدیق
گفت: احسنت . بعدش ؟
گفتم:سیدنا عمر .
گفت: احسنت. بعدش ؟
گفتم: سیدنا علی .
گفت: پس عثمان چی شد؟
گفتم: عثمان را مردم از خلافت خلع کردند.
گفت: به مردم چه ربط دارد که خلیفه را برکنار کنند؟
گفتم: به مردم چه ربط دارد که خلیفه تعیین کنند؟
گفت: تو رافضی هستی !

حرف حساب جواب ندارد درست است یا نه ؟
نظر بدهید



برچسب‌ها: طبسی, وهابی
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1392ساعت 19:48  توسط هادي خدابنده  | 

یکی از اساتید ما می گفت : روزی به یک سنی مذهب گفتم: آیه ی 29 سوره فتح می فرماید: سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ. مومنین همراه پیامبر کسانی بودند که از چهره ی آنها اثر سجده مشخص است .
گفت: خب درست است !

گفتم: اگر شما چند سال هم بر فرش سجده کنید جای سجده روی پیشانی شما نمی ماند پس باید جائی سجده کرد که اصطکاک ایجاد کند و آن محل یا سنگ است یا مهر . در هر صورت فرش نیست.
بنده ی خدا کم آورد.

به پیشانی این دو نفر دقت کنید که اثر سجده بر مهر مشخص است. سیماهم فی وجوههم من اثر السجود.







+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1392ساعت 10:33  توسط هادي خدابنده  | 

یک روز از یک سنی مذهب سوال کردم نظر شما درباره امام زمان چی است؟

گفت : هنوز به دنیا نیامده !!!

گفتم: آیا ممکن است امام زمان همین ماه آینده ظهور کند ؟

گفت: آره .

گفتم: تو که گفتی هنوز به دنیا نیامده چطور کسی که به دنیا نیامده ماه آینده ظهور می کند ؟!!!!!!!

به یکباره به فکر فرو رفت!

خاطره ای از استاد راستگو

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1392ساعت 10:0  توسط هادي خدابنده  | 

یکی از مسائلی که همیشه مولوی عبدالحمید در نماز جمعه ی زاهدان مطرح می کند و دوست دارد مطالبه ی عمومی اهل سنت بشود این است که کسی از اهل سنت بع عنوان وزیر یا استادندار یا سفیر در جمهوری اسلامی به کار گیری نمی شود.

وی همیشه مدعی است که اهل سنت همیشه با انقلاب بوده اند و دین خود را به انقلاب ادا کرده اند .

یک سوال بسیار مهم از این آقا دارم که خود را شیخ الاسلام می خواند. سوال من این است که وقتی شیعیان با حکومت شاهنشاهی می جنگیدند و علمایشان در زندان های شاه زیر بار شکنجه شهید می شدند چند تا از مولوی های شما به زندان افتاد ؟ چند شهید و جانباز برای پیروزی انقلاب دادید؟

وقتی علما و روحانیون شیعه به جبهه می رفتند و بیشترین شهید را نسبت به تعدادشان دادند شما و مولوی ها کجا بودید؟

غیر از این است که جوانان خود را مخفی می کردید و راه قاچاق مواد مخدر را به آنان نشان می دادید و خودتان به پاکستان می رفتید و می آمدید؟

چرا وقتی دوران سختی نظام بود از خودتان هزینه نکردید و حالا می گویید ما را هم بازی بدید.

از طرفی از تکفیری های سوریه دفاع می کنید که پیاده نظام اسرائیل در ساقط کردن مقاومت است و از طرفی می خواهید شما را در نظام روی سر خود بگذارند؟

از طرفی جلوی کشتار شیعیان در بلوچستان را نمی گیرید و با مشرک خواندن شیعه خشنودی پول پرستان عرب را فراهم می کنید و از طرفی دوست دارید نظام به شما بها دهد.

خودتان و همه می دانند که مناره های مسجد مکی از پول مواد مخدر است چرا اقدامی در تحریم فروش مواد مخدر نمی کنید آنوقت دوست دارید که شیخ الاسلام هم باشید.

خجالت هم خوب چیزی است.

مردم اصفهان در یک روز 1200 شهید جنگ را روی دستانشان تشییع کردند شما اهل سنت چند شهید برای دفاع از این مرز و بوم دادید ؟ چند مولوی برای دفاع از انقلاب به جبهه رفت ؟


لطفا کسانی که می دانند جواب دهند

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1392ساعت 17:31  توسط هادي خدابنده  | 


یکی دیگر از دانش آموزان پرسید: چرا شما موقع نماز دست هایتان را نمی بندید؟

گفتم: چرا باید ببنیدیم؟

گفت: خب پیامبر(ص) دست هایش را می بست.

گفتم: شما با چشم خودتان دیده اید که پیامبر(ص) موقع نماز دست هایش را بسته باشد؟

گفت: شما هم ندیده اید که پیامبر(ص) دست هایش را باز بگذارد.

گفتم: درسته من هم ندیدم.


یک سوال ازت دارم. اگر یک کسی بخواهد درباره پدرت اطلاعاتی بدست بیاورد اگر از شما که فرزندش هستید سوال کند بهتر می توانید بفهمد پدرتان چطور آدمی است یا از من که هیچ پدرتان را نمی شناسم؟

گفت: من بهتر می دانم پدرم چطور آدمی است.

گفتم: حالا درباره پیامبر(ص) ما می گوییم پیامبر(ص) دست هایش را در نماز، نمی بست ولی شما می گویید پیامبر(ص) دست هایش را بست است.

حالا ما به این دلیل می گوییم که پیامبر(ص) دست هایش را نمی بست چون امام صادق(ع) که نوه ی پیامبر(ص)  بود گفته پدربزرگم اینطوری نماز خوانده است شما هم از ابوحنیفه نقل می کنید که پیامبر(ص) دست هایش را سر نماز بسته است. 


  ما به این دلیل می گوییم امام صادق(ع) درست گفته است که ایشان از امام باقر(ع) شنیده است و امام باقر(ع) امام حسین(ع) را دیده است و امام حسین(ع) پیامبر را دیده است که ایشان دست باز نماز می خوانده است. امام صادق(ع) که رئیس مذهب ما است به 4 واسطه ی مطمئن از پیامبر(ص) نقل کرده است که پیامبر(ص) دست باز نماز خوانده است.

حالا شما از ابوحنیفه نقل کرده اید که پیامبر(ص) دست بسته نماز خوانده است. ابوحنیفه که پیامبر(ص) را ندیده است علم غیب هم نداشته است. افرادی که بین ابوحنیفه و پیامبر قرار دارند و کیفیت نماز پیامبر را دست به دست رد کرده اند تا به ابوحنیفه رسیده است چه کسانی هستند؟

اینجا بود که دانش آموزان سکوت کردند و گفتند: ما نمی دانیم.

گفتم: بروید مطالعه کنید هر حرفی را سریع قبول نکنید حتی حرف من را.

یکی دیگر از دانش آموزان سوال کرد: درباره امام مهدی (عج) برایمان توضیح دهید.

گفتم : ما شیعیان اعتقاد داریم که پیامبر(ص) 12 جانشین داشته است. شما می گویید پیامبر(ص) چند خلیفه داشته است؟

گفتند: 4 خلیفه.

 گفتم: آن 4 نفر چه کسانی هستند؟

دانش آموزی که جلو نشسته بود خلفای ثلاثه را با عنوان حضرت و لقب شان و همراه با رضی الله عنه گفت و حضرت علی(ع) را هم گفت.

پرسیدم: خلفای پیامبر همین 4 نفر بودند و تمام؟ تازه این حرف شما است که پیامبر 4 خلیفه دارد. بخاری و مسلم می گویند که پیامبر(ص)12 خلیفه داشته است. حالا شما بروید و تحقیق کنید که این 12 نفر چه كساني هستند و نگویید خلفای پیامبر4 نفرند.

ما شیعه می گوییم امام مهدی(عج) فرزند امام حسن عسکری(ع) و دوازدهمین خلیفه ی پیامبر(ص) بوده و از دیدگان غایب شده است.

بعد برای اینکه برای آنها بفهمانم منظور ما از غیبت امام زمان (عج) چیست از آنها پرسیدم : فیلم حضرت یوسف(ع) را کدامتان دیده اید ؟

همه دست بلند کردند و گفتند : ما دیدیدم.

پرسیدم : فیلم مختار را کدامتان دیده اید.

سکوت کردند.

گفتم: تو فیلم حضرت یوسف(ع) آنجایی که برادران یوسف در کاخ روبروی یوسف ایستاده بودند. آیا از نظر آنها یوسف غایب بود یا نه ؟ بله آنها خیال نمی کردند یوسف برادرش همین شخص باشد. از دیدگاه آنها یوسف غایب بود ولی در واقع یوسف در روبروی آنها ایستاده بود. آنها یوسف را نمی شناختند.

غیبت امام زمان هم همین طور است او در بین ما انسان ها زندگی می کند ولی ما به عنوان و مشخصات امام زمان او را نمی شناسیم یعنی نمی دانیم که این شخص همان امام زمان است یا شخص دیگری است. به همین خاطر وقتی امام زمان ظهور می کند عده ای می گویند ما این شخص را جایی دیده بودیم.

ما معتقدیم که هیچ وقت زمین از خلیفه ی خدا خالی نمی شود. خدا اولین انسانی که خلق کرد پیامبر و خلیفه اش بود و همیشه روی زمین خلیفه خواهد داشت. ما می گوییم آن خلیفه ی خدا ، امام زمان است حالا شما اهل سنت بگویید خلیفه و جانشین خدا روی زمین الان چه کسی است؟

یکی از دانش آموزان که زياد سوال می کرد دستش را بلند کرد و اجازه خواست تا بیرون برود. گفتم : بفرمایید.

بعد از چند دقیقه برگشت و کتابی از دفتر مدرسه آورده بود و رفت و آخر کلاس نشست.

کتاب را قبلا دیده بودم به نام مهدویت در صحاح سته.

کتاب را باز کرد تا از من سوال کند. اشاره کردم که آن کتاب را یک لحظه به من بده.

کتاب را گرفتم و چند روایت که معروف به روایات من مات و لم یعرف است را برایشان خواندم.

به دانش آموزان گفتم : روایت داریم در کتاب ها معتبر شما، که هر مسلمان بدون امام بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است. یا هر کس بمیرد و بیعت کسی به گردنش نباشد با مرگ جاهلیت مرده است.

به آنها گفتم: ما که امام داریم و امام ما امام زمان است. امام الان شما چه کسی است؟ بروید تحقیق کنید و امام زمان خودتان را مشخص کنید تا بدون امام از دنیا نروید زیرا اینگونه مردن، مرگ جاهلیت است و با دینی غیر اسلام از دنیا می روید.

وقت کلاس تمام شد و از دانش آموزان خداحافظی کردم به امید اینکه صحبت های من دانش آموزان را به تحقیق درباره عقایدشان وا دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1391ساعت 0:55  توسط هادي خدابنده  | 

/**/

دانش آموزی گفت: چرا شما می گویید یا علی. چرا یا الله نمی گویید؟

گفتم: مگر نشنیدید وقتی می خواستم به كلاستان وارد شوم گفتم یا الله. پس ما یا الله هم می گوییم.

گفت: نه منظورم این است که چرا علی(ع) را صدا می زنید؟

گفتم: چه اشکالی دارد که ما امام علی(ع) را صدا بزنیم؟

گفت: شرک است.

اشاره کردم به دوست کناريش و گفتم: اگر شما این دوستت را صدا بزنی این شرک است؟

گفت: نه. ولی این دوستم اینجا حضور دارد.

گفتم: اگر تو یک نفری را صدا بزنی که اینجا نیست و غائب است این شرک به خدا است؟ آيا تو او را شریک خدا قرار دادی؟  

گفت: نه.

گفتم: پس چه اشکالی دارد که ما علی(ع) را صدا بزنیم؟  

یکی دیگر از دانش آموزان گفت: نه شما از امام علی(ع) و امام رضا(ع) می خواهید شما را شفا دهد.

گفتم: آن بحث دیگري است که برای شما توضیح خواهم داد. ولی سوال رفیقت این بود که چرا حضرت علی(ع) را صدا می زنید؟ خواستم بگويم که صدا زدن علي (ع) چه اشکالی دارد؟ ما دوست داریم علی(ع) را صدا بزنیم. پس صدا زدن یک نفر بدون اینکه چیزی از او بخواهیم اشکالی ندارد.

در ادامه از دانش آموزان پرسیدم کدام یک از شما مشهد رفته است؟

یکی از دانش آموزان دست بلند کرد که من رفته ام.

بعد به دانش آموزي كه گفت شما از امام رضا(ع) شفا مي خواهيد گفتم: شما که مشهد نرفته اید از کجا می دانید ما شیعیان از امام رضا(ع) می خواهیم که ما را شفا دهد.

چند نفرشان با هم گفتند: ما شنیده ایم که شما در حرم می روید و از امام رضا می خواهید تا شما را شفا دهد.   

گفتم: چه اشکالی دارد که ما از امام رضا(ع) بخواهیم که ما را شفا دهد؟

یکی که از بقیه زرنگ تر بود گفت: فقط خدا است که شفا می دهد.

رو به آن دانش آموز کردم و گفتم: تا حالا مریض شده ای که نیاز به دکتر پیدا کنی؟

گفت: بله.

گفتم: آیا برایت قرص و دارو هم نوشت؟

گفت: بله.

گفتم: بعد از خوردن آن قرص و دارو مریضی ات از بین رفت یا هنوز مريضي؟

گفت: نه قرص ها را خوردم و خوب شدم.

گفتم: حالا به سوال من جواب بده. آیا این قرص ها بودند که تو را شفا دادند یا این خدا بود که شفایت داد؟

گفت: نه خدا بود که من را شفا داد.

گفتم: اگر خدا تو را شفا داد پس چرا قرص و دارو خوردي؟

گفت: نه ، خدا شفا را در قرص ها گذاشته است.

گفتم: همه ی حرف ما شیعیان همین است تو حرف ما را ثابت کردی. 

دیدم تعجب کردند.

گفتم: چطور خدای متعال شفاي مریض ها را در وجود یک قرص کوچک قرار داده، این خدا نمی تواند همان شفا را به یکی از اولیا خودش مانند امام رضا(ع) بدهد؟

بين دو راه گير كرد. اگر می گفت: نه خدا نمی تواند،  قدرت خدا زیر سوال می رفت و اگر می گفت چرا می تواند حرف ما ثابت می شد.

طینت پاکش حکم کرد که حرف ما را تایید کند و گفت: چرا خدا می تواند.

گفتم: همه ی حرف ما شیعیان همین است که خدای متعال به امام رضا(ع) قدرتی داده است که می تواند مریض ها را شفا بدهد همانطور که این قدرت را در قرص ها گذاشته است. در واقع خدا است که با اختیار خودش شفا دادن را به امام رضا(ع) داده است. و این عین توحید است و شرک نیست.

حالا که تا حدودی برای دانش آموزان جا افتاده بود که حرف ما چی هست از آنها پرسیدم در قرآن دو آیه داریم که یکی از آیات می گوید: این خداوند متعال است که جان ها را می گیرد. و در آیه ی دیگری می فرماید: که این ملک الموت(جناب عزرائیل) است که جان ها را می گیرد.

سوال کردم از دانش آموزان که بالاخره چه کسی است که جان ها را می گیرد؟

گفتند: عزرائیل است که به اذن خدا می گیرد.

گفتم: خب همین حرف ما شیعیان است که می گویم امام رضا(ع) و دیگر ائمه به اذن خدا قدرت دارند یکسری کارها انجام دهند آیا این شرک است؟

گفتند: نه


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1391ساعت 0:53  توسط هادي خدابنده  | 

10 جلسه حضور در کلاس های درس و گفتگو مستقيم با دانش آموزان اهل سنت، حاوی نکات جالبی بود که در این نوشته سعی شده به برخي از انها اشاره كنم.

به مدرسه راهنمائی رفتم. من را به یکی از کلاس های سوم راهنمائی، هدايت کردند. پشت در آمدم و یا الله گويان وارد کلاس شدم. جالب بود که همه ایستادند و بعد از صلوات، سوره نصر را هم خوانی کردند. 

در ابتدای صحبتم از حکمت حضورم در مدارس اهل سنت گفتم و با یک مثال بحث را جا انداختم که: یک روز یکی از فامیل هایم از پله افتاد و یک جای پایش شکست. این خبر دهن به دهن که چرخید و به نفر چهارم رسید، گفتند فلانی سه جای پایش شکسته است. در حالی که واقعیت این بود که یک جای پایش شکسته بود.

از دانش آموزان پرسیدم: چرا اینقدر اختلاف بین واقعیت و خبر آخر وجود داشت؟ و خودم جوابم را دادم: به خاطر اینکه از خبر اصلی چند واسطه خوده و واسطه ها خبر را درست و صحیح منتقل نکرده اند، لذا باعث شده واقعیت نقل نشود.

به بحث خودم برگشتم و گفتم: یکی از مصیبت های شیعه و سنی این است که مستقیم حرف های همدیگر را نشنیده اند. بین واقعیت شیعه و واقعیت سنی چند واسطه خورده و در این بین، کسانی واقعیت ها را بد منتقل کرده اند كه خود باعث شده سو تفاهماتی و اختلافاتي بوجود بيايد در حالی که اگر واسطه ها را برداریم می بینیم که اختلافی نبوده و آنچه به ما رسیده غیر واقعی بوده است مانند همان مثالی که زدم.

با مقدمه و مثالی که زدم به آنها فهماندم که حضور من در کلاس برای رفع سو تفاهمات است نه مسئله ی دیگری. لذا از دانش آموزان خواستم که هر آنچه سوال دارند مطرح کنند تا پاسخ ما را بشنوند.

می دانستم که اینگونه ورود به بحث، حتما گفتگو را چالشی خواهد كرد لذا آمادگی آن را داشتم که هر سوالی بشود بدون اینکه ناراحتی و دلخوری ایجاد بوجود بيايد قضیه را جمع و جور کنم. سطح سواد دانش آموزان آن منطقه هم دستم آمده بود.

یکی از دانش آموزان که صف اول نشسته بود دست گذاشت روی یکی از مسائل حساس و پرسید: چرا شما حضرت عمر را قبول ندارید؟

همه منتظر بودند تا ببینند من چه می گویم.

ابتدا از آن دانش آموز تشکر کردم که شجاعت به خرج داد و سوالش را بی پرده پرسید. بعد گفتم: قبول نداشتن به چه معناست؟ ابتدا بیاییم قبول نداشتن را معنا کنیم تا بدانیم اختلاف عقیده ما در کجاست!

کی گفته ما عمر را قبول نداریم؟ ما قبول داریم که شخصی به نام عمر بوده است. ما قبول داریم که عمر پدرخانم پیامبر(ص) بوده است. قبول داریم که عمر بعد از ابوبکر خلافت را به دست گرفت. همه ی اینها را ما قبول داریم.

ولی آنچه قبول نداریم این است که ما شیعیان اعتقاد داریم همانطور که امروز رئیس مدرسه یتان  به مدرسه نیامده و معاونش را به جای خود گذاشته است، پیامبر (ص) هم وقتی می خواست از دنیا برود، یک شخصیتی به نام علی ابن ابیطالب(ع) را به جای خود تعیین کرد و او را سرپرست مسلمانان قرار داد. طبق این عقیده ما، کسانی که نگذاشتند علی ابن ابیطالب(ع) به حکومت برسند نباید این کار را می کردند و خلافت حق آنها نبود.     

بعد از دانش آموزان پرسیدم، به نظر شما اهل سنت، پیامبر کسی را به جانشینی خودش برگزید یا نه؟

یکی از دانش آموزان از آخر کلاس گفت: پیامبر(ص) ، به صحابه گفت: یکی را به عنوان رئیس براي خودتان انتخاب کنید.

گفتم: امروز که رئیس مدرسه تان نیست آیا به شما دانش آموزان گفته است که یک نفر را جای من بگذارید یا خودش یک نفر را جای خودش گذاشت؟

گفتند: نه خود رئیس یک نفر را جای خودش گذاشت.

گفتم: یعنی پیامبر(ص) اندازه ی رئیس مدرسه شما هم علم نداشت نعوذ بالله؟

یکی از دانش آموزان گفت: نه انتخاب جانشین پیامبر(ص) امری دینی بود و انتخاب جانشین برای رئیس مدرسه امری دنیایست.

گفتم: امر دین مهمتر از دنیا است و انتخاب جانشین لازم تر.

دانش آموز دیگری گفت: پیامبر(ص) ابوبکر را امر کرد که برای مسلمانان نماز جماعت بخواند به همین خاطر کسی که بتواند در امور دینی مثل نماز، امام بشود در امور دنیایی هم می تواند امام شود.

گفتم: یعنی اگر یک مولوی برای شما نماز جماعت بخواند و یا امام جماعت مسجدی باشد صلاحیت این را دارد که رهبر ایران بشود؟ یعنی اين قدرت را دارد كه کشور را اداره کند؟

گفتند: نه.

 گفتم: بروید تحقیق بکنید ، مطالعه کنید تا سطح سوادتان بالاتر بیاید. سوال دیگری دارید بپرسید.



برچسب‌ها: خاطرات من, بلوچستان, گفتگوی مذهبی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1391ساعت 11:28  توسط هادي خدابنده  | 

دانلود بهترین نرم افزار برای برای کسانی که می خواهند با اهل سنت و وهابیت بحث کنند .

بسیار نرم افزار کم حجم ، آماده و غنی . برای هدایت اهل سنت بسیار موثر است .

حتما ما را دعا کنید .

    دانلود

+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1391ساعت 16:53  توسط هادي خدابنده  | 

شراب خواری خلفای پیغمبر (ص) به زعم اهل سنت با سران آمریکا و اسرائیل .

اسلامی که غربی ها باهاش حال می کنند !

خائن الحرمین الشریفین .


 


اردوغان که دانشگاه الازهر به او لقب عمر زمان داده است .

افتخار شیعه این است که رهبران شیعه هیچ گاه ملعبه ی دست یهودی ها نبودند ولی سیاسیون اهل سنت از ملک عبدالله پیر خرفت که تا آخرین لحظات عمرش حمال حلقه بگوش آمریکا و اسرائیل است تا اردوغان خبیث که جاده صاف کن اسرائیل است تا دولت مقاوم سوریه را ساقط کند همه و همه به طور کاملا علنی و با افتخار نوکر دشمنان اسلام هستند ولی حیف که..... 


مشت نمونه ی خروار است . تاریخ گویای این واقعیت است که هر کس از اهل بیت پیامبر (ص) دور شد باید در دامن یهودیان خوش رقصی کند .

عوام اهل سنت را با نماز خواندن و روزه گرفتن سرشان را گرم کردند و حاکمیتشان را دو دستی به آمریکا و اسرائیل داده اند . ای داد از این اسلام . فریاد از این اسلام . 

نظر بدهید .


+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1391ساعت 14:45  توسط هادي خدابنده  | 

زندگی نامه ی اهل سنتی که شیعه شد و مظلومانه در سراوان به شهادت رسید .

 فایل pdf را دانلود کنید

+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1391ساعت 14:24  توسط هادي خدابنده  | 

يه چند سالي است سخنرانان سني مذهب، با ذوق زدگي خاصي، در مقابل شيعه برگ برنده را پيدا كرده‌اند و طوطي وار، بدون اينكه درباره اين سخن اندكي فكر بكنند، دم از ازدواج عمر با دختر اميرالمومنين(ع) مي‌زنند.
بگذاريد تاريخ از خوبي‌هاي آقا داماد برايتان بگويد.

آقا داماد قصه ما كسي است كه از بس خوش اخلاق و مهربان بود روزي در ميان صف زنان راه مي رفت كه بيني مباركش از يكي از زن ها بوي خوشي استشمام كرد. از بس سابقه‌ي رفتار مهربانانه اي داشت گفت : اگر بدانم زنى كه بوى خوش استعمال كرده كيست، چنين و چنان خواهم كرد!» راوى اين ماجرا مى گويد: به من خبر رسيده آن زنى كه خود را معطّر و خوشبو كرده بود، از ترس در لباسش ششششششششششششش. (مصنّف عبدالرزّاق، ج 4، ص 373، ح 8117.)


همين آقا داماد مهربان ما در زمان خلافتش روزي زني را به احضار كرد . آن زن كه حامله بود از بس از او مهرباني ديده بود از ترس خليفه‌ي مهربان بچه‌اش را سقط كرد! المجموع نووى، ج 19، ص 11. 

همين آقا داماد رعناي قصه‌ي ما، وقتي به خواستگاري خواهر عايشه خانم رفته بود. عايشه قضيه را با خواهرش در ميان گذاشته بود كه خواهرش در جوابش گفت: من را با او كارى نيست.
عايشه خانم گفت: آيا اميرالمؤمنين را نمى خواهى؟
خواهرش گفت: نه نمى‌خواهم، او در زندگى سخت و خشن و با زنان تندخو و بد رفتار است.
 تاريخ الطبري، ج 2، ص 564

بله آقا داماد قصه ما از بس خوش اخلاق، خوش رفتار، بود زن ها وقتي اونو مي ديدند بچه‌هاشون را سقط مي‌كردند و شلواراشون را كثيف مي‌كردند. همه عيب از زنان بود و الا آقا داماد ما هيچ مشكلي نداشت. خواهر عايشه اشتباه مي‌كرد كه فكر مي‌كرد آقا داماد خشن و بداخلاق است. هميشه كه زنان خودش را نمي‌زد . فقط گاهي برا تنوع و شيرين شدن زندگي جلوي مهمانان زنش را مي زد .

 اشعث بن قيس مي گه:  شبى مهمان عمر بودم، نيمه‌هاى شب عمر از جايش بلند شد و زنش را كتك مى‌زد! بين آن دو قرار گرفته و مانع شدم. هنگامى كه عمر به رختخوابش برگشت، گفت: اى اشعث! سخنى از من بشنو كه از رسول خدا(ص) شنيده‌ام: كسى كه همسرش را مى‌زند از وى نمى‌پرسند كه چرا او را كتك زدى؟(سنن ابن ماجه، ج 1، ص 639 ح1986، بَاب ضَرْبِ النِّسَاءِ)
مي‌دانم اشكال از اشعث بود كه چرا مانع شد مي‌گذاشت تا از سر محبت آقا داماد با خانمش تحكيم خانواده كنند.  

ولي حيف شد كه وقتي آقا داماد به خواستگاري دختر رسول خدا(ص) حضرت فاطمه(س) رفت پيامبر(ص) فرمود: تو سن و سالت زياد است و به درد دختر من نمي‌خوري. 

حالا با همه اين اوصافي كه آقا داماد داشت و وقتي جوان تر بود خواستگار فاطمه زهرا(س) شد ولي پيامبر(ص) گفت تو پير هستي! چطور وقتي به 57 سالگي رسيد به خواستگاري دختر فاطمه زهرا(س) رفت علي(ع) با افتخار دختر پاك و معصوم خود را كه فقط 7 سال سن داشت به اين داماد خوشگل داد ؟

يك مرد عادي بي سواد بي دين، هيچ وقت نمي آيد دختر خود را به پيرمرد زمخت و خشن و وحشتناك بدهد حالا چطور ادعا مي‌كنند علي(ع) با آن علم و تقوا و انسانيتش دختر نازش را به عمر داده است! 

عمر دخترش را به پيامبر(ص) داده بود يعني پدربزرگ ام‌كلثوم كه پيغمبر(ص) باشد داماد عمر بود حالا با  چه روئي عمر به خواستگاري نوه‌ي دامادش آمده است؟ اهل سنت چطور وجدانشان راضي مي شود بگويند عمر با آن اخلاق تندش دختر 7 ساله علي(ع) را گرفته است؟ آيا مولوي‌هاي الان اهل سنت حاضرند دختر 7 ساله‌اي را به عقدشان دربياورند؟ اونوقت غربي ها به ريش ما مسلمانان مي خندند كه جانشن رسول خدايشان به دختر 7 ساله اي رحم نكرد و با او ازدواج كرد !!!!!!!! همين دروغ ها است كه دستاويز هجمه عليه اسلام مي شود . ولي كو گوش شنوا ؟ باز هم فرياد مي زنند كه عمر داماد علي (ع) بود ! كدام داماد؟ كدام عروس؟ كدام كفيت؟ كدام برابري سن و سال و شان و مقام؟ كدام رضايت دختر؟ 


  دروغ از اين بزرگتر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نظر بديدددددددد
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1391ساعت 0:10  توسط هادي خدابنده  | 

يكي از دوستاني كه قبلا اهل سنت بوده در خاطراتش مي گفت :

يك روز در فضاي اينترنت با فردي آشنا شدم اهل الجزائر و سني مذهب .

او از محبت خود نسبت به خليفه ي دوم مي گفت . خدا يك مثال تو ذهنم انداخت كه همان جرقه اي شد براي تحقيق بيشترش و الحمد لله بعدها شيعه شد .

به او گفتم من براي تو يك مثال مي زنم خوب دقت كن گفتم : من يك ليواني براي شما مي‌آورم كه قبلا داخل آن پر از نجاست بوده آن را خالي مي‌كنم و ليوان را قشنگ مي‌شويم و آن را پر از آب خنك و گوارا مي‌كنم و جلوي شما مي گذارم ، ليوان ديگري بر مي دارم كه نو و تميز بوده و هيچ نجاستي به آن نخورده است ، در آن هم آب خنك مي ريزم و روبرويتان مي گذارم . از كدام ليوان مي خوري ؟ از آن يكي كه در آن نجاست بوده يا آن كه از اول تميز بوده ؟


گفت : اين كه معلوم است از آن ليواني مي خورم كه از اول تميز يوده و نجاست بهش نخورده !

گفتم : اميرالمومنين (ع) هيچ گاه محبت بت در قلبش نرفته بود در مقابل هيچ بتي تعظيم نكرده بود و حتي يك چشم به هم زدن شرك به خدا نورزيد ولي عمر حداقل 27 تا 40 سال مشرك و بت پرست بوده و كثافت شرك در وجودش رفته بود . حالا شايسته است از كدام يك تبعيت كني ؟

خيلي تعجب كرد و جوابي نداشت كه بدهد . چندتا كتاب را بهش معرفي كردم تا مطالعه كند .

بعد از چند ماه نامه اي به ايميلم فرستاد كه من بعد از مطالعات اين كتاب ها شيعه شدم و الان در دانشگاه دارم تبليغ شيعه مي كنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1391ساعت 6:53  توسط هادي خدابنده  | 

با سلام .

تو سايت هاي عربي به طور ناگهاني با يك عكسي مواجه شدم كه شايد از خود عكس خيلي تعجب نكردم ، چون اين مدل عكس ها را از افراد ديگري مثل اون شخص ديده بودم ولي جمله اي كه بالاي سرش نوشته بود مرا سخت به فكر فرو برد .

نمي خوام بگويم نظر اهل سنت اين است كه اين شخص خليفه ي ششم از خلفاي راشدين است كه نظر اهل سنت اين نيست ولي چه مي شود كه عده اي اين فرد را در رديف پيامبر و حضرت علي و خلفاي راشدين قرار مي دهند ؟


بله درست مي بينيد عكس صدام ملعون معدوم است كه به زعم برخي لابد اهل سنت ، خليفه ي ششم از خلفاي راشدين است . بعد از ابوبكر و عمر و عثمان و حضرت علي (ع) و عمر بن عبدالعزيز حالا نوبت صدام است كه اين لقب را دريافت كند .


البته خودش هم خيلي دوست داشت با خليفه ي دوم مقايسه شود و جنگي كه 8 سال به ايران تحميل كرد را قادسيه ناميد تا تداعي كننده ي حمله ي اعراب به ايران در زمان عمر بن خطاب و فتح ايران باشد .

و صد البته ايرانيان با اينكه قتل و غارت هاي زيادي از لشكر اعراب ديدند ولي به خاطر گل روي پيامبر (ص) و علي (ع) آن اعمال را به پاي اسلام نگذاشتند و راه و روش خلفا را نپذيرفتند و به دامن اهل بيت پيامبر (ص) تمسك جستند .

وقتي اصولي براي انتخاب خليفه رسول خدا (ص) نباشه همين ميشه ديگه .

بي نظر نروي جناب ! نظراتتان چراغ راه آينده ي اين وبلاگ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 19:14  توسط هادي خدابنده  | 

با سلام به شما خوانندگان عزيز .

از موضوعات بسيار مهم و حساس اسلام ، بحث جهاد است كه اگر به درستي از آن استفاده شود ضامن بقاء اسلام و اگر نادرست استفاده شود باعث زوال اسلام است.

 هر كدام از دو گروه شيعه و سني ، ادعا مي كنند كه اسلام واقعي هستند حالا مبحث جهاد را از ديد دو مكتب مورد بررسي قرار دهيم .

ديدگاه شيعه درباره جهاد‌ : شيعه معتقد است كه جهاد ابتدايي ، يعني حمله مسلمانان به جايي يا گروهي و كشوري جايز نيست مگر در زمان امام معصوم و وقتي كه  آنها چنين دستوري صادر كنند .

ولي جهاد دفاعي يعني زماني كه دشمني به كشور ، شهر يا خانه ي شما حمله كرد شما وظيفه داريد از كه هر طور شده از خود دفاع كنيد .

اين تفسير از جهاد  كه در شيعه است جاي هيچ گونه سو استفاده و تجاوز و تعدي به حقوق ديگران را باقي نمي گذارد و همه با آرامش در كنار هم زندگي مي كنند مگر زماني كه به شيعيان حمله وشد كه از خود دفاع مي كنند .

اما اهل سنت ، هيچ قانون و قاعده اي براي جهاد وضع نكرده اند و هر كس مي تواند در هر شرايطي ادعاي جهاد كند و آنطور كه تشخيص مي دهد به مخالفينش حمله كند .  

عبدالمالك ريگي براي جنايات خود ، از واژه ي مقدس جهاد استفاده مي كند . هر روز خبرهایی از اقصی نقاط جهان در مورد بمب گذاری ها و یا سربریدن ها و ذبح کردن های انسان ها را می شنویم و یا خبرهایی به دست می رسد که فردی با بستن کمربند انتحاری در مساجد ٬ حسینیه های شیعیان مظلوم ٬ حرم های مطهر امامان معصوم (ع) و یا میادین میوه و تره بار و بازارهای خرید و فروش باعث قتل عام صدها نفر از مردم بیگناه و غیرنظامی و زنان و کودکان شده است .

 

آري همين جهاد بدون ولايت است كه خون مسلمانان را بر زمين مي ريزد . مسلمانان را تروريست معرفي مي كند . پاي بيگانگان را به كشورهاي اسلامي باز مي كند و چهره ي اسلام را مخدوش مي كند .

برادران اهل سنت چه چارچوبه اي از جهاد تعريف مي كنيد ؟ آيا قانون يا ضابطه دارد يا هر كسي عشقش كشيد هر كس را كشت مجاهد است ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 7:31  توسط هادي خدابنده  | 

اهل سنت معتقدند همانطور که حضرت علی (ع) خلیفه ی چهارم آنها است از لحاظ منزلت و مرتبت و فضیلت هم بعد از ابوبکر و عمر و عثمان ، در مقام چهارم بهترین صحابه است ولی شیعه معتقد است حضرت علی (ع) با فضیلت ترین صحابه ی پیامبر بوده و هیچ صحابه ای به منزلت او نمی رسد.

ما در دورانی زندگی می کنیم  که 1400 سال با ابوبکر و عمر و عثمان و حضرت علی (ع) فاصله است ، زمان صدر اسلام نبودیم تا ببینیم کدام صحابه بهتر از دیگری بوده تا موظف باشیم بعد از پیغمبر، ازاو پیروی کنیم . نه علی (ع) را دیدیم و نه ابوبکر و عمر را .

اصلا کاری هم به فضایلی که از هر دو گروه نقل شده نداریم .

منِ جوان امروزی ، برای اینکه بتوانم راهم را درست انتخاب کنم راهی جز این ندارم که به بزرگان هر دو گروه شیعه و سنی ، بگویم : من که زمان پیامبر (ص) نبودم . عمر و ابوبکر و علی (ع) را هم ندیدم .

 جناب آقای روحانی شیعه ، شما که می گویید علی (ع) از همه ی صحابه بهتر بوده چه دلیل و مدرکی داری ؟ آیا کتابی ، نوشته ای ، نواری ، مناجاتی ، دعایی از علی (ع) باقی مانده تا ببینم چقدر معرفت به خدا و خلق خدا داشته ؟ چه میزان علم و تقوا داشته ؟

جناب آقای روحانی سنی ، شما که از ابوبکر و عمر و عثمان اینقدر تعریف و تمجید می کنی آیا کتابی ، نوشته ای ، دعایی ، مناجاتی ... از این سه نفر باقی مانده تا من را قانع کنی که این سه نفر این سخنان را گفته اند و اینقدر معرفت به خدا و خلق خدا داشته اند ؟     

هر کسی را باید از آثاری که ازش باقی مانده بشناسم .

روحانی شیعه می گه : بله از حضرت علی (ع) کتابی بسیار عظیم و بلند مرتبه به نام نهج البلاغه باقی مانده که مقداری از خطبه ها و نامه ها و جملات زیبای ایشان است برو این کتاب را بخوان تا علی (ع) را درست بشناسی که چه انسانی با چه فکر و اندیشه بوده .

دعاهایی هم مانند مناجات ایشان در مسجد کوفه ، مناجات شعبانیه ، و مهمتر از همه ، دعای کمیل باقی مانده که گفتگوی عارفانه و عاشقانه علی (ع) با خدای خودش هست . که هر کس این دعا را بخونه می فهمه که علی (ع) چقدر به خدا معرفت داشته و رابطه ی عاشق و معشوقی به تمام معنا با خدا داشته .

هر کس این دعا را با دقت بخونه اسیر علی (ع) می شه . می گه این دیگه کیه چقدر زیبا با خدایش مناجات می کنه .

قسمت هایی از مناجات حضرت علی با خدا در دعای کمیل :   

 خداى من و سيد و مولاى من و پروردگارم گيرم كه بر آتش عذاب تو صبر كنم دوریت را چطور تحمل کنم ؟ 

گيرم كه در بر داغی آتش جهنم  صبر کنم چطور چشم از لطف و كرمت می تونم بپوشونم ؟

 چگونه در آتش دوزخ آرام گيرم با اميدى كه به عفو و رحمت بى‏منتهايت دارم ؟

 خدایا آيـا می خوای آتش جهنم را بـر چهره هایی چـيره کنی که در بـرابـر بـزرگـی ات  ســجده کردند ؟

و آيـا می خوای آتــشت رو بر زبـانــهايـی چــيره کنـی که صــادقـانـه زبـان یگانگی تو را می گفتند ؟ 

و آیا می خوای  که آتـش را بـر دلـهايـی بفرستی که از روی يـقـين به خــــداونـدی تـو اعــتراف کرده انــد؟


حالا سوال از مولوی ها اهل سنت این جاست که شما برای من جوان امروزی ، از ابوبکر و عمر و عثمان چی دارید ؟ کتاب ، نوشته ، خطبه ، نامه ، مناجات ، دعا ، .... چی باقی مانده تا بشناسمش ؟

اگر این سه نفر از مقامشان از علی (ع) بالاتر است لطف کنید یک دعا از آنها بیارید که زیباتر از علی (ع) با خدا مناجات کرده باشند ! کتابی از آنها بیاورید که پرمغز تر از نهج البلاغه باشد ! محبت به هر نفر با دیدن آثار آن شخص در دلمان ایجاد می شود آثار به جای مانده از ابوبکر و عمر و عثمان کو ؟

روحانی شیعه مدارکش را رو کرد منتظر مدارک روحانی سنی هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1390ساعت 18:30  توسط هادي خدابنده  | 

با سلام .

چند روز قبل با یکی از برادران اهل سنت در چت روم درباره مسائل اختلافی شیعه و سنی گفتگو می کردم .

با لحنی اعتراضی به من گفت : چرا شما وقتی وضو می گیرید پاهایتان را در وضو نمی شویید ؟

گفتم : چرا باید بشوییم ؟

گفت : خب پاهایتان بو می ده !

گفتم : چرا وقتی شما وضو می گیرید زیر بغل هایتان را نمی شویید ؟

گفت : چرا باید بشوییم ؟

گفتم : خب بو می ده بهتره شسته بشه !

گفت : شستن زیر بغل که جزو وضو نیست تا بشوییم !

گفتم : شستن پا هم جزو وضو نیست تا بشوییم !

اگه قرار باشه شستن پا را به خاطر اینکه پاها بو نده وارد وضو کنیم باید شستن زیر بغل را هم وارد وضو کنیم .

متاسفانه یکی از مشکلات جامعه ی اهل سنت همین استحساناتی است که در مسائل شرعیه دارند .

یعنی از پیش خودشان می گویند اگر پاها را در وضو مسح کنیم بهداشتی تره یا بشوییم ؟ خب معلومه بشوییم . می گن پس کار ما که می شوییم بهتر از مسح کردن شماست ! و بعد بعضی از عوام هم باورشان میشه .

در حالی که ما با شستن پا بعد از وضو هیچ مشکلی نداریم و مستحب هم می دانیم ولی اینکه بیاییم مسح کردن را از وضو حذف و به جای آن پاها را بشوییم این تصرف در عبادات هست و ما حق نداریم از پیش خودمان چنین کاری بکینم . ما بنده ایم و مطیع امر مولی .

البته اهل سنت به نوعی از قرآن هم می خوان ثابت کنن که باید در وضو پاها را شست که آن هم به راحتی قابل رد کردن هست .  

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1390ساعت 20:40  توسط هادي خدابنده  | 

یک وهابی که شیعه شده درباره جرقه ی شیعه شدنش چنین می گوید :
من از طرف هیئت امر به معروف و نهی از منکر مدینه ، مامور شدم تا نگذارم کسی دست به ضریح پیامبر (ص) بزند و یا آن را ببوسد چون این کار را شرک به خدا می دانستم .

روزی یک جوان ایرانی که آثار خالکوبی بر روی بازویش بود و از قیافه و تیپش مشخص بود که مذهبی نیست ، تلاش می کرد تا به ضریح پیامبر (ص) برسد . نزدیک ضریح آمد ومی خواست ضریح را ببوسد مانعش شدم و با عصبانیت گفتم : بوسیدن ضریح حرام و شرک به خداست .

آن جوان رو به من کرد و با عصبانیت به فارسی گفت : مردک ! خودت که شب ها ، خسته و کوفته کنار زنت می خوابی و او را بوس می کنی اون کارت شرک به خدا نیست من که می خوام ضریح پیامبرم را ببوسم این کارم شرک به خداست ؟
از این حرفش خیلی جا خوردم و احساس شرمندگی کردم ولی به رویم نیاوردم . خیال کرد من فارسی نمی دانم و با عصبانیت برگشت .

شب که به منزل برگشتم این جریان را برای خانمم تعریف کردم .
در جوابم گفت : خب راست گفته تو به خاطر محبتی که به زن و بچه ات داری آنان را می بوسی این کارت شرک به خدا نیست حالا اون بنده خدا که از راه دوری آمده و پیامبر را ندیده ولی به خاطر محبتی که پیامبر دارد ضریحش را می خواهد ببوسد این کار شرک به خدا است ؟

پاسخ خانمم من را خیلی به فکر فرو برد که اصلا بوسیدن چه ربطی به شرک دارد ؟ بوسیدن به خاطر محبت است اگر آن بوسیدن شرک به خداست بوسیدن فرزند هم باید شرک به خدا باشد .
از آنجا بود که تصمیم گرفتم نسبت به عقایدم باز نگری کنم و دریافتم که شیعه را متهم به شرک میکنند نه از شیعه خبر دارن و نه معنای شرک را می دانند . با تحقیق فراوان یافتم که مذهب تشیع بر حق است و شیعه شدم و هرگز اون لحظه ی درگیری با آن جوان لوتی را فراموش نمی کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1390ساعت 14:57  توسط هادي خدابنده  | 

روزي يك‌ نفر عَرَب‌ بياباني‌ شيعه مي خواست به كاظمين برود تا قبر دو امامش را زيارت كند .
هنگامي‌ كه‌ وارد بغداد شد، از راه‌ كاظمين‌ سوال‌ كرد و به‌ او‌ نشان‌ دادند . از آنجائي‌ كه‌ آمدنش‌ از سمت‌ رَصَّافَه‌ بود بايد از جاده قبر ابوحنيفه مي گذشت . 

و چون‌ قبلاً به‌ زيارت‌ نيامده‌ بود چون‌ به‌ أعْظَمِيَّه‌ رسيد، خيال كرد كه‌: قبر أبوحنيفه‌ همان‌ قبر كاظمين‌ عليهماالسلام است.

به قبر ابوحنيفه داخل‌ شد و شروع‌ كرد به‌ زيارت‌ و با خود گفت‌: امشب‌ من‌ نزد أئمّه‌ مي‌مانم‌ و شب‌ را تا‌ صبح‌ به‌ بيداري‌ بسر مي‌برم و عبادت مي كنم ‌. 

هنگامي‌ كه‌ شب‌ شد و وقت‌ بستن‌ درها فرا رسيد ( به ادامه ي مطلب برويد ) ، شخص‌ مسئول‌ بستن‌ درها مرد كوري‌ بود، برخاست‌ و شروع‌ كرد به‌ صدا دادن‌ كه‌: كسي‌ ديگر نيست‌؟! من‌ مي‌خواهم‌ درها را ببندم‌! برخيزيد و بيرون‌ رويد! مرد نابينا كه‌ دربان‌ قبر بود همانطور كه مي گفت : برويد! عصاي‌ خود را نيز به‌ سمت‌ راست‌ و چپ‌ به‌ گردش‌ در مي‌آورد تا مبادا كسي‌ باقي‌ مانده‌ باشد، و آن مرد عرب كه‌ مي‌خواست‌ شب‌ را در آنجا بماند از دست‌ او به‌ آرامي‌ مي‌گريخت‌ تا وي‌ نفهمد .

وقتي‌ كه‌ مرد كور يقين‌ كرد كه‌ هيچ كسي ديگر باقي‌ نمانده‌ است‌، در را بست‌ و رفت‌ كه‌ بخوابد.
آن مرد كور براي اينكه از تنهايي در بيايد هر شب‌ از بي كاري ، براي خود نمايشي اجرا مي كرد لذا نيمي‌ شب‌ از خواب‌ بلند شد به‌ طرف در رفت‌ و در را كوبيد ، و خودش‌ گفت‌: كيست‌؟! و خودش‌ جواب‌ داد: من‌ ابوبكر هستم‌. 

آن مرد كور گفت‌: بفرمائيد! و پس‌ از بازكردن‌ در گفت‌: سيّدنا أبوبكر، درود و سلام بر‌ صِدِّيق‌! درود به‌ همراه‌ و همنشين‌ رسول‌ خدا در غار! اهلاً به‌ پدر زن‌ پيغمبر! خوش آمديد خليفه ي‌ اوَّل‌! بفرمائيد استراحت‌ كنيد! و در اين‌ حال‌ در را بست‌. 

و پس‌ از مقدار زمان كمي براي‌ بار دوم‌ در را كوفت‌ و خودش‌ گفت‌: كيست‌؟! و در پاسخ‌ خودش‌ گفت‌: من‌ عمر مي‌باشم‌! 

آن مرد كور در را گشود و گفت‌: بفرمائيد. سيّدنا عُمَر، درود و سلام بر‌ فاروق‌! أهلاً به‌ پدر زن‌ پيغمبر! خوش آمديد خليفه ي‌ دوم ! بفرمائيد استراحت‌ كنيد! الآن‌ سيّدنا ابوبكر در اينجاست‌.
و همچنين پس‌ از مقدار كمي‌ براي‌ مرتبة‌ سوم‌ در را زد و خودش‌ گفت‌: كيست‌؟! و در جواب‌ گفت‌: من‌ عثمان‌ هستم‌! 

در را باز نمود و گفت‌: بفرمائيد! سيّدنا عثمان‌، درود و سلام بذوالنُّورين‌! أهلاً به‌ صِهْر رسول‌ الله‌! خوش امديد خليفه ي‌ سوم ! بفرمائيد استراحت‌ نمائيد! الان سيّدنا ابوبكر و سيّدنا عمر در اينجا هستند!

و پس‌ از فاصله‌ و مدت زيادي برخاست‌ و در را كوفت‌ و خودش‌ گفت‌: كيست‌؟! و در پاسخ‌ با صدائي‌ ضعيف‌ و لرزان جواب‌ داد: من‌ علي‌ هستم‌!
آن مرد كور گفت‌: برو! هيچ‌ كس‌ اينجانيست‌! 

آن شيعه فهميد كه‌: آمدنش‌ به اينجا اشتباه‌ بوده‌ ‌ فوراً برخاست‌ و با عصاي‌ سنگيني‌ كه‌ به آن‌ تكيه‌ مي‌داد و خود را از حمله ي‌ سگها حفظ‌ مي‌كرد، به‌ قدري‌ آن مرد كور‌ را با عصا زد تا به‌ سرحدّ مرگ‌ رسيد. و مدام به او مي‌گفت‌: واي‌ بر تو! آن‌ سه نفر را راه‌ دادي‌ كه‌ داخل‌ شوند و فقط‌ من را راه‌ ندادي‌ و نگذاشتي‌ كه‌ داخل‌ شوم ‌! مگه من چه عيبي داشتم ؟ 

شيعه چون‌ ديد كه‌: مرد كور‌ بيهوش‌ شده‌ و خون‌ از بدنش‌ جاري‌ است‌، او را رها كرد و بيرون‌ آمد كه‌ ديد از دور مناره‌هاي‌ جَوَادَيْن‌ عليهماالسلام روشن‌ است‌. او از پل عبور كرد و ‌ براي‌ زيارت‌ رفت.
روز بعد با خود گفت‌: بروم‌ ببينم‌ وضع‌ حال‌ خادم‌ قبر ابوحنيفه‌ چطور است‌؟ رفت و ديد تمام‌ بدن‌ مرد كور را با آتل بسته‌اند و باند پيچي كرده اند و مردم‌ هم‌ گروه گروه به ديدنش مي‌آيند تا با زبان‌ او معجزة‌ امام‌ علي‌ عليه‌السّلام را بشنوند.
مرد كور براي‌ مردم‌ پشت سر هم قسم مي خورد و مي‌گفت‌: وَاللهِ العظيمِ سيّدنا عَلِيّ كَرَّم‌ الله‌ وَجْهه‌ خودش‌ نزد من‌ آمد، و خودش‌ بود كه‌ مرا اين‌ طور كتك‌ زد.

من‌ لايق اين‌ چوبها بودم‌، من‌ آدم‌ خوبي‌ نيستم‌.(و اين‌ جملات‌ را تكرار مي‌كرد) اي‌ مردم‌ بدانيد: آن‌ قدر من‌ به‌ او متوسّل‌ شدم‌ و التماس‌ نمودم‌ تا آنكه‌ دست‌ از سر من‌ برداشت‌! علي كرم الله وجهه با كسي شوخي ندارد . من غلط بكنم دوباره عليه او كاري انجام دهم

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1390ساعت 11:57  توسط هادي خدابنده  | 

روزي يكي از دوستان سنی به ديدنم آمده بود .

گفتگوی مفصلي درباره حقانيت اهل بيت داشتم از جمله به خطبه ي حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) در غدير خم استناد كردم .

ايشان مي گفت : مولا در اين حديث به معناي دوست آمده است . نهايتا هر چه دليل آوردم قبول نكرد . خداحافظي كرد و به سمت بلوچستان حركت كرد .

يك ساعت از رفتنش گذشته بود كه به او زنگ زدم و گفتم : كار خيلي مهمي با شما دارم بايد برگردي!!! گفت : من باید بروم ؛ وقت ندارم برگردم ؛ خانواده ام منتظرم هستند چه كارم داري ؟ در تلفن بگو!!

گفتم : كار مهمي دارم ؛ تلفني نمی توانم بگويم بايد خودت اينجا باشي . خيلي اصرار كردم و به زور برگشت . وقتي به من رسيد

گفت : چه كار مهمي داري كه من را از اين همه راه برگرداندي ؟

گفتم : مي خواستم بهت بگم : دوستت دارم .

گفت : همين !!!

گفتم : بله . همين را خواستم به شما بگويم .

دوستم ناراحت شد و گفت : خانواده ام منتظرم بودند و بايد مي رفتم اين همه راه من را برگرداندي كه بگويي دوستت دارم !! اذیت می کنی ؟

گفتم : سوال من همین جا است چطور وقتي شما با عجله به سمت خانواده ی منتظرتان می روید ، و شما را از راهتان که می روید بر می گردانم تا به شما بگویم دوستت دارم ؛ ناراحت می شوی و در عقل من شک می کنی !! ولی وقتی پیامبر اسلام (صلي الله عليه وآله) دهها هزار نفر را که با عجله به سمت خانواده ي خود که آماده ی استقبال از آنها بودند ، می رفتند سه روز در زیر آفتاب سوزان ، معطل کردند كه فقط بگوند : هر کس من را دوست دارد علی (عليه‌السلام) را دوست بدارد . این کار پیامبر (صلي الله عليه و آله) عاقلانه بود ! آیا این اقدام پیامبر (صلي الله عليه و آله) ناراحتی مسلمانان را در پی نمی داشت ؟؟ آیا آنها در عقل چنین پیامبری شک نمی کردند ؟

با اين كاري كه كردم دوستم با تمام وجود احساس کرد که چه حرف خنده داری زده است و اقرار کرد که پیامبر در جریان غدیر خم ، نکته ی مهمتری می خواست بیان کند و الا بیان دوستی علی (عليه‌السلام) نیازی نبود مسلمانان را از راهشان برگردانند .

نظر يادت نره

برگرفته از سايت فرياد من

+ نوشته شده در  جمعه 6 اسفند1389ساعت 10:59  توسط هادي خدابنده  | 

با سلام خدمت دوستان عزيز . 

آنطور كه به ذهن ناقص ما مي رسد اگر ما در محبتمان نسبت به شخصي صادق باشيم بايد از دشمنانش ناراحت باشيم و آغوش خود را بر آنها باز نكنيم . 

اگر اينطور باشد كه قاتل شخصي كه مدعي هستيم مورد علاقه ي ما هست مورد احترام و وثوق ما باشد بايد در محبتمان شك كنيم . 

امام حسين (ع) نوه پيامبر ما (ص) فرزند خليفه ي پيامبر و سيد شباب اهل جنت است . 

آقايان اهل سنت مدام مي گويند ما به حضرت حسين محبت مي ورزيم و علاقه داريم . 

خب ما قبول ميكنيم ولي آخه چرا عمر سعد را قبول داريد كسي كه امام حسين (ع) را به شهادت رساند ؟؟؟؟؟

از اين نوع محبت در تعجبم كه آقايان اهل سنت وقتي به عمر سعد مي رسند مي گويند شخص صادق و ثقه اي است .( آقايان مي توانند به كتاب هاي رجالي اهل سنت مانند تهذيب التهذيب و سير اعلام النبلاء در شرح حال عمر بن سعد اين مطلب را بخوانند ) 

آيا قتل نوه پيامبر و سرور جوانان بهشتي كافي نيست تا يك شخص از اعتبار ساقط شود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

اگر اين قتل و غارت شخص را از اعتبار نمي اندازد پس چه چيزي شحص را از اعتبار مي اندازد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حتما بي نظر نرويد

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 دی1389ساعت 20:46  توسط هادي خدابنده  | 

به گزار ش صدای شیعه ، العربیه قسمتهایی از «رجال حول الرسول» را در ماه رمضان هر روز در سایت خود منتشر می کند، که وحشی قاتل حمزه را صحابی جلیل القدری معرفی می کند که اسلامی نیکو داشته علاوه بر آنکه او را مجاهدی می خواند که هیچ مجاهد فی سبیل الله مانند او نبوده است،

اختصاصی صدای شیعه :«قـتـلَ سيدُنا وحشي (رضيَ الله عنه) سيدَنا حمزة بن عبد المطلب (رضيَ الله عنه) في معرکة أحُد بأمر من سيدتنا هند بنت عتبه (رضيَ الله عنها) ، فوحشي (رضيَ الله عنه) القاتل في الجنة وحمزة سيد الشهداء المقتول في سبيل الله في الجنة على سُرر ٍمتقابلين. 
بعدما قـتـلَ سيدُنا وحشي (رضيَ الله عنه) سيدَنا حمزة (رضيَ الله عنه) جاءت سيدُتنا هند (رضيَ الله عنها) فمثـّـلتْ بجثة سيدنا حمزة (رضيَ الله عنه)  وقصّت مذاکيره واستخرجت کبده ولاکته بأسنانها ، فرضيَ الله تعالى عنها وأرضاها.
بعدما تسنـّم سيدُنا معاوية بن أبي سفيان (رضيَ الله عنه) زمام الحکم وأصبح خليفة المسلمين وخال المؤمنين وعم المتقين وکاتب الوحي دسّ إلى سيدِنا الصحابي مالک الأشتر (رضيَ الله عنه) السمَ بالعسل فقتله مسموما ، وقال سيدُنا معاوية (رضيَ الله عنه) في ذلک اليوم مقولته الشهيرة "إن لله جنودا من عسل".
بعد ذلک قـتـلَ سيدُنا معاوية (رضيَ الله عنه) سيدَنا محمد بن أبي بکر (رضيَ الله عنه) وأمرَ بإحراق جثته في جوف حمار.
ثم بعدها دسَ سيدنا معاوية (رضيَ الله عنه) السمّ إلى سيدنا الحسن بن علي (رضيَ الله عنه) سبط الرسول وسيد شباب أهل الجنة فقتله مسموما ، فرضيَ الله تعالى عن العسل وأرضاه.

بعدما مات سيدُنا معاوية (رضيَ الله عنه) ودخل الجنة ، جاء دورُ سيدنا يزيد بن معاوية (رضيَ الله عنه)


ادامه ی مطلب بروید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 11:27  توسط هادي خدابنده  | 

سلام دوستان .

شما اگر كتاب هايي كه اهل سنت نوشته اند و يا سخنراني آنها را ديده باشيد هر گاه نام مبارك پيامبر را مي برند بعد از آن مي گويند : صلي الله عليه و سلم . 

و هيچ گاه نامي از آل پيامبر ، نمي آورند . اگر هم در جايي بعد از صلوات بر پيامبر ، نامي از آل مي آورند بلافاصله مي گويند و صحبه اجمعين . و همه ي صحابه را قاطي صلوات مي كنند .

سوال من همين جاست .

آقايان اهل سنت ! خداي متعال به ما دستور داده كه هر روز در نمازمان بعد از سلام وصلوات بر پيامبر (ص) ، صلوات بر آل پيامبر بفرستيم و اگر اين كار را نكنيم نمازمان باطل است .

و مي گوييد : اللهم صل علي محمد و علي آل محمد كما صليت علي ابراهيم و علي آل ابراهيم انك حميد مجيد ، و بارك علي محمد و علي آل محمد كما باركت علي ابراهيم و علي ابراهيم انك حميد مجيد .

چرا شما در غير نماز بر آل پيامبر صلوات ،‌ نمي فرستيد ؟ چرا صلوات را ابتر و ناقص مي فرستيد ؟ شما كه ادعا مي كنيد اهل بيت و آل پيامبر را دوست داريد پس چرا در عمل ، خلاف آن را مرتكب مي شويد ؟

چرا صلواتي كه در نماز مي فرستيد را عوض مي كنيد و آل پيامبر را از پيامبر جدا مي كنيد ؟ آيا اين نشانه ي محبت شماست ؟ چرا وقتي از آل نام مي بريد عبارت صحبه اجمعين را مي آوريد ؟ در كجاي نماز ، خداوند عبارت صحبه اجمعين را آورد كه شما مي آورديد ؟ در كدام روايت پيامبر (ص) فرمود كه بعد از صلوات بر من ، بر صحابه ي من هم صلوات بفرستيد ؟ آني كه پيامبر فرموده را انجام نمي دهيد و آني كه نفرموده را اضافه مي كنيد ؟

آيا اين تناقض نيست ؟‌نظر بدهيد
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 16:2  توسط هادي خدابنده  | 

يكي از نسبت هاي ناروايي كه مخالفين شيعه ، به شيعه مي دهند  نعوذ بالله نسبت مشرك !! است .

وقتي علت اين نسبت را مي پرسيم يكي از جواب هايي كه مي دهند ، اين است كه شيعه براي غير خدا گريه مي كند . ( حالا من نمي دونم گريه براي غير خدا چه ربطي به شرك داره البته خودشون هم نمي دونن )

و  اين روايت را از بخاري مي خوانند كه " پيامبر (ص)فرمود : ان الميت ليعذب ببكاء اهله عليه " ( صحيح بخاري  ج2 باب في الجنائز ص 80 ) ميت به خاطر گريه ي اهلش براي او ، عذاب مي شود .

سوال بنده از اهل سنت اين است كه اگر ميت به خاطر گريه ي ديگران در قبر عذاب مي شود پس آيا 1400 سال امام حسين در قبر عذاب مي بيند ؟ آيا خداوند امام حسين كه سيد شباب اهل جنت است را به خاطر گريه ي شيعه عذاب مي دهد ؟

چرا شما اين روايت را صحيح مي دانيد در حالي كه ميت به خاطر گناهانش عذاب مي شود نه به خاطر گريه ي ديگران ! مگر در قرآن نداريم كه هيچ كسي بار كس ديگري را به دوش نمي كشد پس چرا ميت بايد براي گريه ي ديگران عذاب ببيند ؟

چرا احاديثي را به پيامبر نسبت مي دهيد كه اگر خود پيامبر مي بود اين احاديث را به ديوار مي زد چون با قرآن در نعارض است .

در ضمن به ياد داشته باشيد اهل سنت همه ي احاديث صحيح بخاري را صحيح مي دانند من جمله اين حديث را !!!!!!!!

لطفا نظر بدهيد

+ نوشته شده در  جمعه 2 بهمن1388ساعت 16:52  توسط هادي خدابنده  |