حضرت علي (ع) خادم قبر ابوحنيفه را تا حد مرگ ، كتك زد !!!
روزي يك نفر عَرَب بياباني شيعه مي خواست به كاظمين برود تا قبر دو امامش را زيارت كند .
هنگامي
كه وارد بغداد شد، از راه كاظمين سوال كرد و به او نشان دادند . از
آنجائي كه آمدنش از سمت رَصَّافَه بود بايد از جاده قبر ابوحنيفه مي
گذشت .
و چون قبلاً به زيارت نيامده بود چون به أعْظَمِيَّه رسيد، خيال كرد كه: قبر أبوحنيفه همان قبر كاظمين عليهماالسلام است.
به
قبر ابوحنيفه داخل شد و شروع كرد به زيارت و با خود گفت: امشب من
نزد أئمّه ميمانم و شب را تا صبح به بيداري بسر ميبرم و عبادت مي
كنم .
هنگامي كه شب شد و وقت بستن درها فرا رسيد ( به ادامه ي
مطلب برويد ) ، شخص مسئول بستن درها مرد كوري بود، برخاست و شروع
كرد به صدا دادن كه: كسي ديگر نيست؟! من ميخواهم درها را ببندم!
برخيزيد و بيرون رويد! مرد نابينا كه دربان قبر بود همانطور كه مي گفت
: برويد! عصاي خود را نيز به سمت راست و چپ به گردش در ميآورد تا
مبادا كسي باقي مانده باشد، و آن مرد عرب كه ميخواست شب را در آنجا
بماند از دست او به آرامي ميگريخت تا وي نفهمد .
وقتي كه مرد كور يقين كرد كه هيچ كسي ديگر باقي نمانده است، در را بست و رفت كه بخوابد.
آن
مرد كور براي اينكه از تنهايي در بيايد هر شب از بي كاري ، براي خود
نمايشي اجرا مي كرد لذا نيمي شب از خواب بلند شد به طرف در رفت و در
را كوبيد ، و خودش گفت: كيست؟! و خودش جواب داد: من ابوبكر هستم.
آن مرد كور گفت: بفرمائيد! و پس از بازكردن در گفت: سيّدنا أبوبكر، درود و سلام بر صِدِّيق! درود به همراه و همنشين رسول خدا در غار! اهلاً به پدر زن پيغمبر! خوش آمديد خليفه ي اوَّل! بفرمائيد استراحت كنيد! و در اين حال در را بست.
و پس از مقدار زمان كمي براي بار دوم در را كوفت و خودش گفت: كيست؟! و در پاسخ خودش گفت: من عمر ميباشم!
آن
مرد كور در را گشود و گفت: بفرمائيد. سيّدنا عُمَر، درود و سلام بر
فاروق! أهلاً به پدر زن پيغمبر! خوش آمديد خليفه ي دوم ! بفرمائيد
استراحت كنيد! الآن سيّدنا ابوبكر در اينجاست.
و همچنين پس از مقدار كمي براي مرتبة سوم در را زد و خودش گفت: كيست؟! و در جواب گفت: من عثمان هستم!
در
را باز نمود و گفت: بفرمائيد! سيّدنا عثمان، درود و سلام بذوالنُّورين!
أهلاً به صِهْر رسول الله! خوش امديد خليفه ي سوم ! بفرمائيد استراحت
نمائيد! الان سيّدنا ابوبكر و سيّدنا عمر در اينجا هستند!
و پس
از فاصله و مدت زيادي برخاست و در را كوفت و خودش گفت: كيست؟! و در
پاسخ با صدائي ضعيف و لرزان جواب داد: من علي هستم!
آن مرد كور گفت: برو! هيچ كس اينجانيست!
آن شيعه فهميد كه: آمدنش به اينجا اشتباه بوده فوراً برخاست و با عصاي سنگيني كه به آن تكيه ميداد و خود را از حمله ي سگها حفظ ميكرد، به قدري آن مرد كور را با عصا زد تا به سرحدّ مرگ رسيد. و مدام به او ميگفت: واي بر تو! آن سه نفر را راه دادي كه داخل شوند و فقط من را راه ندادي و نگذاشتي كه داخل شوم ! مگه من چه عيبي داشتم ؟
شيعه چون ديد كه: مرد كور بيهوش شده و خون از بدنش
جاري است، او را رها كرد و بيرون آمد كه ديد از دور منارههاي
جَوَادَيْن عليهماالسلام روشن است. او از پل عبور كرد و براي زيارت
رفت.
روز بعد با خود گفت: بروم ببينم وضع حال خادم قبر
ابوحنيفه چطور است؟ رفت و ديد تمام بدن مرد كور را با آتل بستهاند و
باند پيچي كرده اند و مردم هم گروه گروه به ديدنش ميآيند تا با زبان
او معجزة امام علي عليهالسّلام را بشنوند.
مرد كور براي مردم
پشت سر هم قسم مي خورد و ميگفت: وَاللهِ العظيمِ سيّدنا عَلِيّ كَرَّم
الله وَجْهه خودش نزد من آمد، و خودش بود كه مرا اين طور كتك زد.
من
لايق اين چوبها بودم، من آدم خوبي نيستم.(و اين جملات را تكرار
ميكرد) اي مردم بدانيد: آن قدر من به او متوسّل شدم و التماس
نمودم تا آنكه دست از سر من برداشت! علي كرم الله وجهه با كسي شوخي
ندارد . من غلط بكنم دوباره عليه او كاري انجام دهم